معمای جسم و روح
فیلیپ کلایتون / ترجمه: مریم درودیان

3 آوریل 2005

در این روزهای ساکت و ماتم‌زده پس از خبر مرگ تری شیاوو[1]، کم‌کم درک می‌کنم چرا پرونده‌ی او یک ملت را مجذوب خود کرد. این تنها به‌خاطر پرسش‌های دشواری نیست که پرونده‌ی شیاوو درباره‌ی چگونگی تصمیم‌گیری برای زندگی یا مرگ خود و عزیزانمان پیش‌روی ما گذاشت؛ بلکه روزهای پایانی زندگی او ما را به تامل در ماهیت هویت انسانی و ارزش وجود یک انسان یگانه وا می‌دارد.

زمینه‌ی این تأمل، تضادی است که در پس بسیاری از مناظره‌های امروزی نهفته است: میان علم با داده‌های شگفت‌انگیز دقیق و نظریه‌های قابل آزمون، و دین با تمرکزش بر ویژگی‌های اخلاقی و معنوی که در وهله‌ی اول ما را انسان می‌کند. برخلاف کشمکش میان تکامل‌گرایی[2] و آفرینش‌گرایی[3] که هر دو سو در آن به مواضع افراطی پناه برده‌اند، داستان شخصی شیاوو بسیاری از ما را دچار تردیدی دوگانه کرده است.

چالش من به عنوان فیلسوف، این است که بفهمم آیا می‌توان از دستاوردهای علمی استفاده کرد، بدون آن‌که به اصطلاح، جوهر انسانی‌مان را به باد دهیم؟ من به دنبال راه‌هایی برای ترکیب این دو تصویر به‌ظاهر متضاد از هویت انسان، یعنی تصاویر علمی و مذهبی یا روحانی هستم. من معتقدم نه‌تنها امکان آشتی این دو وجود دارد، بلکه با انجام این کار، درک عمیق‌تری از معنای انسان‌بودن به‌دست خواهد آمد.

موضع علم امروز قانع‌کننده است. چه کسی می‌تواند از مزایای حیات‌بخش پزشکی مدرن چشم بپوشد، وقتی عزیزانش بیمار یا زخمی می‌شوند؟ افزون بر این، علم بی‌طرف است: درحالی‌که باورهای مذهبی می‌توانند به شدت متفاوت باشند، علم معیارهای روشن و مشترکی برای تصمیم‌گیری‌های دشوار، مانند آنچه خانواده شیاوو با آن روبه‌رو شدند، ارائه می‌دهد.

تری شیاوو، فلوریدا، ایالات متحده

درک علمی از مرگ در دهه‌های اخیر تکامل یافته است. تا اواخر دهه‌ی ۶۰ میلادی، پزشکان مرگ را توقف غیرقابل بازگشت عملکرد قلبی و ریوی تعریف می‌کردند. سپس در سال ۱۹۶۸، کمیته‌ای از دانشکده‌ی پزشکی هاروارد[4]، با پدیده‌ی کماهای غیرقابل بازگشت مواجه شد و مفهوم «مرگ مغزی» را معرفی کرد.

در سال ۱۹۸۱، با تصویب «قانون یکنواخت تعیین مرگ»[5]، مرگ مغزی در کنار مرگ قلبی-ریوی به‌ عنوان تشخیص استاندارد پزشکی پذیرفته شد. بر اساس این قانون، «فردی که دچار (۱) توقف غیرقابل بازگشت عملکرد گردش خون و تنفس، یا (۲) توقف غیرقابل بازگشت تمامی عملکردهای کل مغز، از جمله ساقه‌ی مغز، شده باشد، مرده محسوب می‌شود.» در ۲۵ سال گذشته، همه‌ی ۵۰ ایالت آمریکا و نیز چندین کشور دیگر، این تعریف دوگانه از مرگ را پذیرفته‌اند.

چنین رویکردی متقاعدکننده است، چرا که می‌دانیم مغز جایگاه آگاهی، تفکر و عمل است. جیمز برنات[6]، استاد نورولوژی در دانشکده‌ی پزشکی دارتموث[7]، به‌روشنی بیان کرده است: «مغز اندام مرکزی تولید، تنظیم و یکپارچه‌سازی بدن و مسئول یکپارچگی موجود زنده است.» معیارهای دقیق پزشکی برای تشخیص مغزی که به‌شکل دائمی غیرفعال شده وجود دارد، و همان‌طور که برنات و همکارانش اشاره کرده‌اند، «این معیارها به طور قاطع تأیید شده‌اند؛ تا حالا هیچ‌کس با این شرایط زنده نمانده است.»

پذیرش این دست از گزاره‌های قطعی در مواردی مانند شیاوو، که تنفس خودبه‌خودی و ضربان قلب به دلیل فعالیت ادامه‌دار ساقه‌ی مغز پابرجاست، دشوارتر است. حالت نباتی دائمی نشان‌دهنده‌ی نارسایی مغزیِ غیرقابل بازگشت، یعنی از دست رفتن همیشگی هوشیاری و شناخت است، اما نه مرگ بدن.

اخلاق‌پژوهی به نام جک فریِر[8] ، این معضل را چنین توصیف کرده است: «وقتی خانواده جسمی گرم و قلبی در حال تپش می‌بینند، توضیحات عصب‌شناختی درباره‌ی عملکرد ساقه مغز اغلب برایشان متقاعدکننده نیست.» به‌همین خاطر پدر شیاوو باور داشت: «او زنده است و برای زنده ماندن می‌جنگد، او کمک می‌خواهد. هنوز ارتباط برقرار می‌کند و واکنش نشان می‌دهد.»

پزشکان ممکن است غم خانواده را درک کنند، اما پاسخ پزشکی باید روشن باشد: فردی که زمانی خواسته‌هایی داشت و می‌خواست ارتباط برقرار کند، دیگر وجود ندارد. زیرا ساختارهای مغزی که آگاهی را تولید می‌کنند، از کار افتاده‌اند.

اما آیا این پاسخِ «صرفا علمی» کافی است؟ آیا باورها و قضاوت‌های فلسفی، ناخواسته به بیانیه‌های پزشکان و واکنش‌های خانواده‌ها راه نمی‌یابند؟ برنات و همکارانش درباره‌ی مواردی مانند شیاوو بر این عقیده‌اند: «اگرچه این بیماران شخصیت انسانی خود را از دست داده‌اند، اما مرده محسوب نمی‌شوند، چرا که اکثر عملکردهای کلی بدن را حفظ کرده‌اند.»

زیست‌شناسی شاید بتواند ابتدا و انتهای یک زندگی را مشخص کند، اما نمی‌تواند شخصیت را تمام و کمال تعریف کند یا ارزش‌هایی را که فرد بر اساس آن‌ها زندگی کرده، تعیین کند. عشق من به دخترم یا جستجوی معنوی‌ام در کدام سیناپس‌ و نورون‌هایم جای گرفته است؟

اگر علم برای تعریف هویت انسان کافی نیست، آیا باید در چنین مسائلی تنها به دین مراجعه کنیم؟ پاپ ژان پاول دوم[9] در منشور دنوم ویتائه[10] (هدیه‌ی زندگی) می‌گوید که بدن انسان «نمی‌تواند صرفا به‌عنوان مجموعه‌ای از بافت‌ها، اندام‌ها و عملکردها در نظر گرفته شود»، زیرا در «اتحاد بنیادین با روحی الهی» قرار دارد. او خطاب به آکادمی پاپی[11] گفت: «مرگ هر انسان، یعنی از میان رفتن نهایی آن پیوند بنیادین میان جسم و روح.» پاپ پاول ششم[12] نیز در گائودیوم اِت‌سپس[13] (شادی و امید) اعلام کرد: «انسان هرچند از جسم و روح ساخته شده، اما در نهایت موجودی یگانه است.»

بنا بر آموزه‌های کلیسای کاتولیک[14] در لحظه‌ی لقاح، علاوه بر ادغام اسپرم و تخمک، اتفاقی فراطبیعی رخ می‌دهد: خداوند روحی بر این سلول می‌افزاید. تا زمانی که این اتحاد روح و بدن زنده است، هر اقدامی که به پایان زندگی آن بینجامد، مطلقا نادرست است. هیچ خواسته‌ای از سوی خانواده، نگرانی درباره‌ی کیفیت زندگی بیمار، یا قضاوت‌های مقایسه‌ای (آیا بهتر نیست این هزینه‌های پزشکی برای بیمارانی با شرایط بهبودپذیر صرف شود؟) نمی‌تواند این الزام را تغییر دهد.

اما آیا به‌راستی باید سلطه‌ی علم را با سلطه‌ی دین جایگزین کنیم؟ آیا رویکردهای علمی و مذهبی لزوما در تقابل مطلقاند و تا پای مرگ با هم می‌جنگند؟

اگر کشمکش حقوقی در پرونده‌ی شیاوو این تصور را به‌وجود آورده، چنین تصوری گمراه‌کننده است. ژان پاول دوم موضع پاپ پیوس دوازدهم[15] را تأیید کرد که گفته بود «تعریف واضح و دقیق مرگ و اعلام لحظه مرگ بر عهده‌ی پزشک است.» دغدغه‌ی کلیسا رفتار با زنده‌ها است. به‌طور مشابه، بسیاری از پزشکان مذهبی یا غیرمذهبی، با گفته‌ی پاپ موافقند که «ارزش ذاتی و کرامت شخصی هر انسان، صرف‌نظر از شرایط خاص زندگی‌اش، تغییر نمی‌کند.» به‌گفته‌ی پاپ بیماران «همواره انسان خواهند بود و هرگز به ‘گیاه’ یا ‘حیوان’ تبدیل نخواهند شد.»

بیشتر آنچه می‌شنویم درباره‌ی مواضع افراطی‌هاست، اما به‌نظر من اکثر آمریکایی‌ها در موضعی متعادل‌تر در میانه‌ی این طیف ایستاده‌اند. اگر متخصصان عصب‌شناسی که دادگاه برای بررسی شیاوو تعیین کرده بود، به این نتیجه رسیدند –همان‌طور که رونالد کرنفورد[16] گزارش داد- که «او بی‌هیچ‌شکی در حالت نباتی است»، نباید این شواهد را نادیده بگیریم. وقتی آگاهی از بین رفته باشد، دستورات کتبی بیمار یا خواست خانواده تصمیم‌گیرنده است. تراژدی پرونده‌ی شیاوو، خانواده‌ی ازهم‌گسیخته‌ی او بود.

اما بسیاری از ما، با وجود احترام به نظرات پزشکی، نمی‌پذیریم که هویت انسان را صرفا به جسم‌اش تقلیل دهیم؛ به چیزی که یک پزشک «صرفا مجموعه‌ای از سیم‌ها و مواد شیمیایی» می‌نامد. از این ساختار شگفت‌انگیز به نام مغز، یعنی پیچیده‌ترین سیستم طبیعی کشف شده در کل کیهان، چیزی فراتر از مجموع اجزایش ظهور می‌کند: شخصیت و هویت انسانی.

بعضی از آن‌هایی که علم و ارزش‌ها را این‌گونه با هم تلفیق می‌کنند، از زبان دین استفاده می‌کنند و برخی دیگر از مفاهیم مذهبی فاصله گرفته و به فلسفه‌ی انسان‌گرا[17] روی می‌آورند. زندگی انسان برای من ارزش و کرامت دارد، چون باور دارم که توسط خدا آفریده شده و هدفمند است. اما من معجزه را در کل فرایند ظهور حیات از ماده‌ی بی‌جان میبینم، نه در معجزات فردی در لحظه‌ی لقاح. به طور مشابه معتقدم ویژگی‌های شخصیت، یعنی آنچه مذهبی‌ها «تصویر خدا»[18] می‌نامند، به‌تدریج در ماه‌های پیش و پس از تولد شکل می‌گیرد.

پاسخ انسان‌گرا ظریف‌تر، مبهم‌تر و بنابراین توصیفش دشوارتر است. اما برای بسیاری از افراد غیرمذهبی، این حس وجود دارد که زندگی به‌نحوی مقدس است، حتی اگر در فعل الهی آفرینش ریشه نداشته باشد. چیزی فراتر در زندگی ظهور می‌کند، و چیزی فراتر در مرگ از دست می‌رود که علم پزشکی هرگز قادر به درک آن نیست. شاید ارزش زندگی یک انسان به‌ این بستگی داشته باشد که ما با او چگونه رفتار می‌کنیم.

این وظیفه‌ی آدم‌های مذهبی نیست که به پزشکان بگویند چه زمانی بدن مرده است. اما ما می‌توانیم بگوییم که رفتار انسانی و باکرامت با بیماران یعنی چه. من به عنوان یک فرد مذهبی، با خشم پزشکان شیاوو، وکلای مخالف، یا (خدایی نکرده!) اعضای خانواده‌‌اش حمله نمی‌کنم -برخلاف بعضی از معترضانی که بیرون آسایشگاه او در پینلاس پارک فلوریدا[19] این کار را کردند. من هنگامی که عزیزانش جسدش را برای سوزاندن آماده می‌کنند و زندگی‌اش را گرامی می‌دارند، با آن‌ها سوگواری می‌کنم، به قول عیسی مسیح (ع) در موعظه‌ی روی کوه[20]: «خوشا به حال سوگواران، زیرا تسلی خواهند یافت.»

 

فیلیپ کلایتون استاد مدرسه الهیات کلرمونت[21] و دانشگاه کلرمونت در کالیفرنیا[22] و نویسنده‌ی کتاب «ذهن و ظهور: از کوانتوم تا آگاهی»[23] انتشارات دانشگاه آکسفورد[24] است.

منبع:

https://www.washingtonpost.com/wp-dyn/articles/A20455-2005Apr2.html

 

[1] Terri Schiavo، تری شیاوو در 26 سالگی به دلیل آسیب مغزی شدید دچار مرگ مغزی شد و 14 سال در حالت نباتی پایدار زندگی کرد. پرونده‌ی او به دلیل مسائل اخلاقی و حقوقی پیچیده‌ای که در مورد حق حیات، حق مرگ، و اختیارات قانونی خانواده در تصمیم‌گیری برای بیمار مطرح کرد، به طور گسترده‌ای در رسانه‌ها مورد توجه قرار گرفت و بحث‌های زیادی را در جامعه‌ی آمریکا برانگیخت. م

[2] evolution

[3] creationism

[4] Harvard Medical School

[5] Uniform Determination of Death Act

[6] James Bernat

[7] Dartmouth Medical School

[8] Jack Freer

[9] Pope John Paul II

[10] Donum Vitae

[11] Pontifical Academy

[12] Pope Paul VI

[13] Gaudium et spes

[14] Catholic Church

[15] Pope Pius XII

[16] Ronald Cranford

[17] humanist philosophy

the image of God[18]، «تصویر خدا» در سنت یهودی-مسیحی، اشاره به آن بعد از وجود انسان دارد که فراتر از جسم است و شامل عقل، اراده‌ی‌اخلاقی، خلاقیت و ظرفیت عشق‌ورزی می‌شود؛ همان چیزی که طبق گفته‌ی کتاب مقدس (پیدایش 1:27) به انسان کرامتی بی‌همتا می‌بخشد. م

[19] Pinellas Park, Fla

Sermon on the Mount[20]، «موعظه‌ی روی کوه» مجموعه‌ای از تعالیم عیسی مسیح (ع) در انجیل متی (فصل‌های 5 تا 7) است. این موعظه که یکی از مشهورترین بخش‌های عهد جدید است که هر بخش آن با عبارت «خوشا به‌حال . . .» آغاز می‌گردند. م.

[21] Claremont School of Theology

[22] Claremont Graduate University in California

[23] Mind and Emergence: From Quantum to Consciousness

[24] Oxford University Press

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا