شناخت محدودیتهای علمگراییاستیون جی. یاکوبونی/ ترجمه: مریم درودیان

۱ نوامبر ۲۰۲۳
همانطور که پیشتر نیز در اینجا بحث کردم، در ترسیم علمِ هدف، پیچیدگی حیات فقط با نگاه به گذشته به کمک ذهن انسان قابلدرک است. علم مدرن از طریق مهندسی معکوس، در آشکارساختن سازوکارهای حیات کارهای دقیقی انجام داده است، گرچه مطمئنا این موفقیت، بسیار کمتر از طراحی کل این کلانبرنامه از ابتدا است. به زبان فلسفی، ما میتوانیم سازوکارهای حیات را تنها بهطور پسینی[۱] درک کنیم. اما توانایی درک هدفمندی ذهن خالق را نداریم؛ چیزی که برای درک حیات بهطور پیشینی لازم است.
بنابراین، حیات در نهایت بهطور کاهشناپذیری پیچیده است و بهترین کاری که میتوانیم برای درک آن انجام دهیم، مشاهدهی محصول نهایی است. ویژگیهای غیرقابلپیشبینی و پیچیدهی حیات، از طریق چیزی که ما آن را «پیدایش» مینامیم، به وجود میآیند.
این مشاهدات، مرزهای نهایی درک ما را توصیف میکنند؛ نه فقط در حال حاضر، بلکه بهطور اصولی. برای اینکه درک کنیم چرا چنین است، شناخت فرایند تحلیلی روش علمی، یعنی جایی که محدودیتها در آن نهفته است، کارگشا خواهد بود.
علم شناخت
هر چهارچوب از دانش، رویکرد روششناختی خاص خود را دارد. در یونان باستان، تمام علوم را فیزیک مینامیدند. اما پیش از اینکه علم اجرایی شود، باید «علم شناخت» وجود داشته باشد. این علم را «متافیزیک» نامیدهاند. با این حال، مهم است در نظر داشته باشیم که متافیزیک برای همهی انواع «شناخت» لازم است، نه فقط علم تحلیلی. به همین دلیل است که این اصطلاح در همهی شاخههای دانش، بهویژه دانش کلامی و فلسفی، به کار میرود.
روش تحلیلی علم مدرن سرراست است. این روش کمی فراتر از این است که یک علت، معلول را میسنجد. نیوتن[۲] سرعت افتادن سیب از درخت را اندازه گرفت. پزشکان علایم حیاتی و مقادیر آزمایشگاهی را اندازهگیری میکنند. مهندسان خواص مواد را برای ساخت دستگاههای گوناگون سنجش میکنند. تاریخ تمدن بشری با این تلاشها دگرگون شده است، بهطوری که ما اکنون خود را در دنیای مکانیکیِ علم مدرن مییابیم.
تنها پنجاه سال پیش بود که زیستشناسان، با بهرهگیری از این روش برای توضیح بنیان شیمیایی حیات، انتظار داشتند که پیچیدهترین جزییات وجود ما کاملا قابلتوضیح باشد. اما آنها اشتباه میکردند. رویای ادوارد آزبورن ویلسون[۳]، که در کتاب سازواری: یکپارچگی دانش[۴] (۱۹۹۸) آورده شده بود، از بین رفته است. چرا؟
علت در مقابل معلول
دلیل شکست پروژهی ویلسون و شکست سایر تلاشهای مادیگرایانه برای حذف خالق از آنچه میدانیم و میفهمیم، درست در همینجا نهفته است. علم تجربی فقط میتواند آن چیزی را که یک انسان آگاه میتواند مشاهده کند، بشناسد و در نتیجه درک کند. این موضوع با عنوان متافیزیکِ علت-معلول (SOM)[۵] شناخته میشود. گرچه ممکن است این مفهوم به اندازهی کافی ساده به نظر برسد، اما برخی از بزرگترین اذهان در تاریخ علم غرب بهطور مفصل دربارهی محدودیتهای اساسی این رویکرد مطالبی را نوشتهاند. رنه دکارت[۶]، بنیانگذار علم مدرن، این دوگانگی را مطرح کرد که تا امروز در هستهی درونی علم باقی مانده است. «دوگانگی» دکارت مستلزم تفاوت قائلشدن بین علت و ناظر است تا چهارچوبِ منطق بهخوبی عمل کند.
محدودیت اساسی نظریهی SOM این است: «مشخص میشود کل چهارچوب منطقی متافیزیکِ علت-معلول وقتی علت مساوی با معلول شود، فرو میریزد؛ زیرا جدایی احتمالی وجود ندارد. آیا درک این مطلب، دشوار به نظر میرسد؟
نه اینطور نیست. این بنبست بزرگ در علم تجربی اوایل قرن بیستم، زمانی که مکانیک کوانتومی برای نخستینبار معرفی شد، به وجود آمد. چهگونه یک شیئ را مشاهده میکنیم؟ با تابش نور (یا برخی سیگنالهای دیگر) به آن و ثبت اطلاعات حاصل از طریق یک دستگاه اندازهگیری یا به کمک یک ناظر. اما یک دقیقه صبر کنید! وقتی سیگنالی که برای اندازهگیری جسم ارسال میکنیم، برای مثال یک فوتون، مجبور باشد فوتون دیگری را اندازهگیری کند، چه اتفاقی میافتد؟ صادقانه بگویم، نتیجهی به دست آمده آشوب است. این محدودیت نهایی «که هرگز قابلرفع نیست»، معروف به «اصل عدم قطعیت هایزنبرگ»[۷] است که به افتخار پدر مکانیک کوانتومی، ورنر هایزنبرگ[۸]، نامگذاری شده است.
برسیم به موضوع بینش و آگاهی
بیشتر مردم به مکانیک کوانتومی اهمیت زیادی نمیدهند. اما همهی ما به خودآگاهی و توانایی خود برای دیدن و درک جهان اهمیت میدهیم. وقتی سعی میکنیم «متافیزیکِ علت-معلول» را برای بینایی یا آگاهی اعمال کنیم، چه اتفاقی میافتد؟ ما دقیقا همان نتیجهای را میگیریم که فیزیکدانان کوانتومی میگیرند. آگاهی مسئلهای است مربوط به خود و علت. زمانی که علت، متافیزیکِ علت-معلول را در مورد خود و آگاهی به کار میبرد، هیچگونه نتیجهی عقلانی نمیتواند وجود داشته باشد. به این دلیل که علت، همان معلول است و جدایی علت و معلول که چهارچوب منطقی باید براساس آن عمل کند، برای همیشه نقض میشود.
بسیاری از روشهای گفتاری برای پنهانکردن این معما به کار رفته است. به عنوان مثال، فیزیکدانان کوانتومی به «فروپاشی تابع موج» اشاره میکنند، گویی این یک پدیدهی واقعی است: یک «فروپاشی» حقیقی؛ در حالی که مسلما چنین نیست. هنگامی که ما دربارهی آنچه میبینیم و فکر میکنیم، صحبت میکنیم، در واقع از «تصاویر» در مغز خود صحبت میکنیم، اما بدیهی است که هیچ تصویری در مغز ما وجود ندارد. در واقع، ما حتی ابتداییترین ادراک را از چهگونگی ظهور حافظه، فکر، احساسات و دریافت رنگ و صدا که از مغز مادی و آگاهی ما پدیدار میشود، نداریم. اساسا تمام تلاشها برای به کار گیری متافیزیکِ علت-معلول برای حل این مشکلات، محکوم به شکست هستند.
ما با درک این محدودیت علمگرایی، چارهای نداریم جز اینکه آن را به عنوان توضیح نهایی جایگاهمان در این سیاره رد کنیم. بنابراین، باید ضرورت بازگشت به منبع نهایی منحصربهفرد دانش، یعنی ذهن یک خالق را تصدیق کنیم.
استیون جی. یاکوبونی محقق سرطان و برندهی چندین جایزهی علمی است که به مدت چهل سال پزشک سرطانشناسی بوده است. او در کتاب خاطرات شخصیاش با عنوان روح جاودان[۹]، سفر معنوی خود و بازگشتش به ایمان را شرح داده است. او در آخرین کتاب خود با عنوان غایت: اساس علمی حیات هدفمند[۱۰]، آشتی منحصربهفرد بین ایمان و علم را ارایه میکند. شما میتوانید با مراجعه به وبگاه stepheniacoboni.com آرا و نوشتههای بیشتری از یاکوبونی را مطالعه کنید.
منبع:
https://evolutionnews.org/2023/11/understanding-the-limits-of-scientism/
[۱]Posteriori -، رهیافت رسیدن از معلول به علت.
[۲]. Newton
[۳]. E. O. Wilson
[۴]. Consilience: The Unity of Knowledge
[۵]. subject-object metaphysics) SOM)
[۶]. René Descartes
[۷]. Heisenberg uncertainty principle
[۸]. Werner Heisenberg
[۹]. The Undying Soul
[۱۰]. Telos: The Scientific Base for a Life of Purpose



